تبليغاتX
کاشفان فروتن شوکران
گفتگوهای تنهایی
می خواهم بخوابم اما
دلم قصه می خواهد
( دیر وقت است
بخواب دیوانه،
مگر یادت نیست
قصه ها تمام شده اند
از همان شب که مادربزرگها همه مردند )
اما
اما
اما
اما
تکلیف آن کلاغی که به خانه نرسید چه می شود؟

 


سلام نرگس

دلم گرفته... اما وقتی با تو حرف میزنم... آرومتر می شم...دلیل شو هم نمی دونم

...

دلتنگی‌ام را

به کی بگویم وقتی نیستی؟

تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟

مثل یک جاده

...

نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترم

یا از عاشقی

دلتنگ‌تر!

فقط می‌دانم

در آغوش منی

بی آنکه باشی

و رفته‌ای

بی آنکه نباشی

همچون همه ی شبهای دلتنگی...نه که تفال بزنم به دیوان خواجه

نه که دل بسپرم به موسیقی ملایم باران عشق...

مثه همیشه این سیده که  به داد من و این همه بی قراریهای دل میرسه

...

برهنه به بستر بی کسی مردن ، تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی ، تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار ، تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی ، تو از یادم نمی روی

سوزن ریز بی امان باران بر پیچک وارغوان ، تو از یادم نمی روی

تو ..... تو با من چه کرده ای که  از یادم نمی روی

 

دیر آمدی .... درست

پرستار پروانه و ارغوان بوده ای درست

مراقب خواناترین ترانه از هق هق گریه بوده ای درست

راز دار آواز اهل باران بوده ای درست

خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای درست

اما ازمن و این اندوه پرسینه بی خبر چرا؟

چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیده ام

چقدر کوچه را تا باور آسمان وکبوتر ، تا خواب سرشاخه در شوق نور ، تا صحبت پسین و پروانه پاییدم وتو نیامدی!

باز عابران همان عابران خسته همیشگی بودند

باز خانه همان خانه و کوچه همان کوچه و شهر همان شهر ساکت سالیان .

من.... اما از همان اول باران بیقرار می دانستم

دیدار دوباره ما میسر است  ریرا....!

مرا،  نان وآبی،علاقه عریانی ،ترانه خردی و توشه قناعتی بس بود تا

برای همیشه با اندکی شادمانی ،شبی از خواب تو بگذرم.......!

جاودان

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت 19:29 توسط سعید |